شعر ما مهاجران - سیاوش کسرایی

شعر ما مهاجران - سیاوش کسرایی

با عبور از خط ویرانه ی مرز تو وطن 
ما به جغرافی جان وسعت دنیا دادیم

خیل دُرناها بودیم و به یک سیر بلند 
تن آواره به تاریکی شب ها دادیم 

نه همه وحشت جان بود درین کوچ سیاه 
بر پر و بال بسی بار خطا می بردیم 

داده دیروز ز کف سوخته آینده و باز 
هم نه معلوم که ره سوی کجا می بردیم 

به همه جای جهان بال کشیدیم ولی
دل شوریده در آن لانه ی دلتنگ تو ماند 

غوطه خوردیم به صد بحر و به امواج زدیم 
باز بر بال و پر سوخته مان رنگ تو ماند 

می گذشتیم به پرواز و از این غم آگاه 
که بود مقصد پایانی ما در پس پشت 

آه از آن یار و دیاران دمادم شده دور 
وای از این صبر گدازان به هر لحظه درشت 

روز، پر ریخت و شب، خسته تن از راه بماند 
ما ولی پا به سر قله هر سال زدیم 

هر چه کردیم ز بی تابی و هر جا که شدیم
در هوای تو برای تو پر و بال زدیم 

یک دم از یاد تو غافل نگذشتیم و نشد 
که نپرسیم به سرآمده ات را از باد 

کوه ها سنگ صبورند ولی می گویند 
هر چه از هجر کشیدیم در آنها فریاد 

می سراییم سرودی که ز خون بال گرفت 
می رسانیم پیام تو به عشاق جهان 

تا به یک روز یکی روز به زیبایی وصل
باز گردیم به سوی تو همه مژده فشان

سیاوش کسرایی
 
 
 
 
/ 0 نظر / 2 بازدید